تبليغاتX
دخترآریایی

دخترآریایی

ترانـــــــــــه های سرزمین مادری

من می خواهم درباره ی همه چیز بنویسم

می خواهم خنده دار ترین داستانهای دنیا را بنویسم

می خواهم قشنگ ترین شعرهای دنیا را بسرایم

می خواهم پر بیننده ترین کتاب هارا بیافرم

می خواهم  درباره ی همه چیز بنویسم.بادبادگ ها ببرها گل ها دریاهاو...

تنها یک مشکل کوچ دارم

من سواد ندارم چه کسی به من خواندن و نوشتن یاد می دهد؟

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:35 توسط آریانا |

ساعت دقیقا 1.05 بعد از نیمه شب ِ

چشمام باز نمیشن ... خیلی خوابم میاد. از دو روز پیش فقط 4 ساعت خوابیدم. خرخون نیستم ٬ درسا خیلی زیادن جوری که هیچ کاری نمی تونم بکنم به جز اینکه از خوابم بزنم.

یه کافی درست کردم. مثل همیشه کمی تا قسمتی تلخ.

آلبومای Laura Pausini رو دانلود کردم و دارم گوش میدم. با موسیقی همه چیز قابل تحمل تر ِ. دلم خیلی گرفته.. اولا میشد غر بزنم٬ اما حالا دیگه کسی حوصله ی گوش دادن نداره. یه بغضی تو گلومه ... همینجور که دارم کافی می خورم بغضمو فرو می برم. بدم میاد گریه کنم... آدم ضعیف میشه با اشک ریختن نمیخوام به گریه کردن عادت کنم.

واسه همین میگم تنها هستم دیگه. اگه نبودم حالا  حداقل یه نفر بود که بهم بگه غر بزن من گوش میدم. ولی خب بازم بیخیال... روزا خیلی سخت میگذرن اما بالاخره میگذرن.

پس واسه چی وبلاگ زدم؟ که حداقل بتونم واسه ی خودم بنویسم. دلم از همه آدما گرفته.. ۷ میلیارد آدم تو این دنیای لعنتی هستن اما همه تنها هستن ... بازم بیخیال

واقعا اعتقاد دارم که I don't fit into this world ... اما بازم بیخیال

یه رکورد بوک 100 پیج باید تا فردا تحویل بدم. تقریبا 80 پیج رو نوشتم.

یه رکورد بوک دیگه هم دارم اما دیگه اونو نمی رسم بنویسم. حالا شاید نخوابم و اونو هم بنویسم.

همین هفته امتحانای مید ترم که ندادم رو باید بدم. نمیشه گفت میدترم تمام پورشن رو امتحان دارم یعنی مثل اینه که دو تا فاینال بدم....اما بازم بیخیال

یه درد سر جدید هم واسه ی خودم خریدم. که حاضر نیستم از خیرش بگذرم...بالاخره i'll find a way to deal with it. actually i don't deal with things i fight with them and i win and even if i don't win. i don't regret a thing 

شروع کنم به نوشتن رکورد بوک بهتره :دی

 

می خوام یاد بگیرم Not to judge

نوشتن حس خوبی بهم میده... حتی اگه چرت و پرت باشه... دلم آروم تر شد.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:3 توسط آریانا |

از او هيچ چيز به يادگار نيست

جز ذره ای خاک

جز طرح كمرنگ چهره اي كه از درون خاطره مي آيد

و هيچ لحظه اي جز ثانيه هاي احساس در من نمي خشكد
وچه صادق بودي كه رفتي
شايد مي دانستي با رفتنت شوق در من روانتر مي شود
وچه بسيار نشستم در انتظارت
آن لحظه كه در خواب به تماشايت مي شكفتم
وچه زيبا رفتي
درون يك زمانه مي ريزم غصه هايم را شايد ببرد از دلم رنگ محبتت را
دعا كنيد برايش هر چند جایش در بهشت است

....................

پلان۱ـ دلم تنگ است خستم خسته از این زندگی کجایی

پلان ۲ـ مگه نمی گویند  بهشتیان هرآرزویی کنن برآورده میشه؟ بیمعرفت یعنی اینقدر فراموشکاری که دعا نمیکنی بیام پیشت؟...

پلان ۳ـ چقدر خستم ...خستم....از زندگی... حرفای های تکراری... ثانیه های بیشمار...عقربه ی ساعث... از تهی سرشار...جوبار لحظه ها جاریست...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:3 توسط آریانا |

زیباترین حکمت دوستی به یاد هم بودن است،نه در کنار هم بودن.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:31 توسط آریانا |

پایان ۲


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:30 توسط آریانا |

پایان


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:33 توسط آریانا

این گونه چشم هایم خشک شدند

و در دریایی از ابهام فرو رفتم

کم مانده غرق شوم

کسی هست نجاتم دهد؟

در این شبهای تاریک

و پرسه ی گرگ های خفته ی شب

من تنها پشت این پنجره

در تنهایی هایم

در غم هایم

در ژرفای عمیق وجودم

در گناهم

غرق میشوم......

.حالا
هم من ، هم تو !
هر دو خوب مي دانيم
اين راه نه پاياني دارد ، نه وصالي
اما هنوز دوش به دوش مي رانيم !

قانون خط هاي موازي يادت هست !؟
دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند
!

و سکوت مي کنيم
هم من ، هم تو !

اصلا بيا
يک خط زير قانون خط هاي موازي بنويسيم

دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند
اما اين دليل نمي شود همديگر را دوست نداشته باشند ...

هم من ، هم تو !.

آریانا/..ن....

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:8 توسط آریانا |

باز دلم گرفته گریم اختیاری نیست

آخه جز گریه منو کاری نیست

یه عمری از محبت بی نصیبم ای خدا

آخه من غریبم ای خدا

کو خوبی کدوم مهر ما که چیزی ندیدیم

از این دنیای شیرین فقط سختی کشیدیم

کدوم بخت کدوم شانس ما که شانسی نداریم

هی پشت سر هم همش بد میاریم

ما خون جگر خوردیم سوختیم وساختیم

به جرم زنده بودن همه هستی رو باختیم

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:58 توسط آریانا |

مردها در چارچوب عشق و محبت،به وسعت غیر قابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی مردها همین بس که در مقابل قلب عاشق و فریب خوده ی یک زن احساس می کنند که مردند!!!

تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده پست تر و سمج تر از ... عاجزتر از یک اسیر گداتر از گدایان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش،گدایی عشق می کنند،اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن،راحت شد یکباره به یادشان می افتد که خدا مردشان آفریده!!!

و تازه کمال مردانگی را در بی نهایت نامردی جستجو می کنند.در شکنجه دادن قلب و به زنجیر کشیدن یک زن اسیر...

پلان 1_ می دونم کمی بی انصافی بود اما این عقیده من نیست درسته خیلیا رو اینطوری دیدم و این دلیل گذاشتن این مطلب بود اما مرد ها موجودات خوبی هستند که باز هم خوب و بد در همه جا وجود داره

پلان 2_ این متن مربوط به یه نفری که خودش میدونه کیه و الان تو وبلاگمه و داره این متنو میخونه

پلان 3_ اونی که داری این متنو میخونی خواهش میکنم دست از نامردی بردار

پلان چهارم ـ از همه ی مردها و پسرهای عزیز ایرانی به خاطر این متن پوزش میخواهم

پلان پنجم ـ با رنگ سبز نوشتم چون این رنگو دوست داشتم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:54 توسط آریانا |

مرا  « دختر خانم » می نامند.

مضمونی که جذابیتش نفسگیر است . دنیای دخترانه من نه با شمع

و عروسک معنی پیدا می کند و نه با

اشک و افسون ٬ اما تمام اینها را هم در بر می گیرد. من نه ضعیفم و نه ناتوان ٬

چرا که خداوند مرا بدون خشونت و

بی زور بازو می پسندد. اشک ریختن ٬

قدرت من نیست قدرت روح من

است. اشک نمی ریزم تا توجهی را به

خواسته ام جلب کنم ٬ با اشک روحم را می شویم

٬ همان طور که با آب

ظرف ها و رخت های خانه را. خانه

بی من سرد و ساکت است چرا که

شور و هیجان زندگی با صدای بلند ٬

حرف زدن و موسیقی گوش دادن

نیست ٬ زندگی ترنم لالایی  آرامش

بخشی را می طلبد که خدا در جادوی

صدای من نهفته است.

همیشه به یاد می سپارم که کمال

دختر بودن ٬ زن شدن نیست. دختر

بودن به تنهایی دنیایی پر از لطافت

و جذب است. اگر روزی مادر

شوم ٬ نیروهای قدرتمند احساس و

فداکاری را به حد کمال به نمایش

گذاشته ام و اگر نشوم نیازمند

احساس و فداکاری کسی نیستم تا

به گمان خود غمی را در قلبم التیام

بخشد ٬ چرا که مادر خفته در وجود

من ٬ بیدار شود یا نه ٬ روحم را به

زیبایی می آراید و مادری اش را در

تمام هستی جاری می سازد.

من آفریده شده ام نه به این دلیل

که مادر باشم یا زن باشم ٬ من دختر

آفریده شده ام تا جمال لطافت و

مهربانی خداوند را به مخلوقات

دیگر نشان بدهم و  این ماموریت من

در زمین است.

 

من تنها با ازدواج و مادر شدن

نیست که معنا می گیرم ٬ من به

تنهایی معنا دارم ٬ معنای عمیقی در

واژه دختر بودن. اگر فرهنگ غلط و

کوتاه نظری ٬ مرا ضعیفه بخواند ٬ باز

هم قوی تر از قبل از پشت همین

واژه سر بلند می کنم و لبخند

می زنم چرا که خداوند مرا

دختر آفریده است و همین برایم

کافیست.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:41 توسط آریانا |