تبليغاتX
دخترآریایی

دخترآریایی

ترانـــــــــــه های سرزمین مادری

یه مدت نیتسم به دلیل مشکلاتی برام دعا کنید ممکنه دیگه برنگردم

خداحافظ

کسایی تویه لینکام میمونن که بعد برگشتنم تویه این پست نظر داده باشن


+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت1:28توسط آریانا | |


  ( دفترهاي سبز عارفانه هاي دکتر شريعتي )

مقدمه

با شنيدن نام شريعتي آن چه در ذهن نقش مي بندد شور آزادگي است  .

شريعتي يکه تاز عرصه ي روشنفکري ديني در دوران معاصر است . وي تمام

داشته هاي خود را در خدمت دين قرار داد و از بسياري از خواسته ها  چشم

پوشيد .دانش ، غيرت ، جسارت و هنر شريعتي به بهترين شکل ،بازگو کننده

رنج هايي بود که او مي کشيد و بيانگر دردهايي است که مردم اين ديار  پيوسته

با آن چهره به چهره بودند .

شريعتي در شعرها و نثرهايش غم ها و شادي ها و فريادها و آرزوها را به

روايت نشسته است  .سخنان شريعتي آيينه ي تمام نماي آن چيزي است

که در آن وجود پر غوغا گشت  .

دفتر هاي سبز از منظري تازه به روايت انديشه هاي اين بزرگ مرد عرصه ي

تفکر ديني پرداخته است . در اين کتاب ، شريعتي نه به عنوان يک نظريه پرداز

و متفکر ، بلکه به عنوان انساني با روحي لطيف و بلند ، چهره مي نماياند و

افقي تازه از ابعاد شخصيتي وي آشکار ميگردد .

تو را منتظرند

در دور دست تو را منتظرند ،

شهزاده اي ، آزاده اي اسير قلعه ي ديوان ،

به حيله جادو در بند

گرفتار و چشم به راه که :فرياد رسي مي آيد .

و به صداي  هر پايي

سر از گريبان تنهايي غمگينش بر مي دارد که : کسي مي آيد .

و او خريدار توست

 نيازمند توست .



+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت21:57توسط آریانا | |


يک شبنم

اين است آن مني که از سالهاي دراز

از نخستين روزي که به خويش چشم گشوده ام ،

بر دوش کشيده ام .

                       و کشيده ام       

                                     و کشيدم

و از گرماها و سرماها

و شکست ها و پيروزي ها

و سفرها و حضر ها

و شاديها و غم ها گذشتم

                 وگذراندم

                          و آرام

                                 و آرام

تا در آخرين سر منزل مسيح ،

آن را بر روي گلبرگ ،

در کام شکفته و تشنه ي يک گل صوفي چکاندم .

در آرزوي سر زدن آفتاب مرگ ،

شب حيات را تحمل کردم .

و آفتاب سر زد .

اما آفتاب مرگ نبود ....  .

شگفتا آفتاب ديگري بود  .

آفتاب عرفان بود .

با رنگ زرينش

و گرماي آتشينش

و درخشش نازنينش

و پنجه هاي نرم و لطيف نوازشگرش

و تلالؤ زيبا و خوب و گرمي بخش هر لحضه بيشترش ،

هر لحظه بلندترش

و هر لحظه گسترده تر و فرا گيرترش !

دکتر علي شريعتي

 


+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت21:55توسط آریانا | |


من بايد فرود آيم

نبايد بنشينم ،

سا لهاست ، از آن لحظه که پر بر اندامم روييد

و از آشيان ، از بام خانه پرواز کردم

همچنان مي پرم .هرگز ننشسته ام ،

و ديگر سري نيز به  سوي زمين و به سودا پليد شهر ها

و بام هاي کوتاه خانه ها بر نگرداندم ،

چشم به زمين ندوختم ،

پروازي رو به آسمان ،

در راه افلاک

و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمين

و هر لحظه نزديکتر به خدا !!

دکتر علي شريعتي


+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت21:41توسط آریانا | |


هر لحظه حرفی در ما زاده می شود .

هر لحظه دردی بر سر می دارد ،

و هر لحضه

نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند .

این ها بر سینه می ریزد و راه نمی یابند .

مگر این قفس کوچک استخوانی ،

گنجایشش چه اندازه است ؟

 

دکتر علی شریعتی


+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت21:26توسط آریانا | |


ای چشمه اینجا درنگ مکن

می پوسی ، مرداب می شوی ، می آلایی.

جاری شو !

دشت های هموار را طی کن !

دره ها را سرازیر شو !

سر خود را به سنگها بزن ، بشکن ،

مایست ، پیش برو شلاق بخور ، هوا بخور !

رودی شو !

تو را اینجا نگاه نمی دارم .

تشنگی سالهایم را همچنان در این کویر نگاه میدارم .

از تو نمی آشامم تا کم نشوی ، تا ضعیف نشوی .

حوضچه ای ،مردابی ،آب راکدی نگردی .

سر به صحرا بگذار !

از خلوت این دشت مهراس !

آبا دی ها و روییدن ها در انتظار توست .

و من همچنان تشنه ،این جا می مانم .

دکتر علی شریعتی


+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت21:23توسط آریانا | |


خورشید از سینه ی دریا سر زده است و من

در حالی که همه بودنم ،

تمام زندگی کردنم ،

به یک "نگریستن "مطلق بدل شده است ـ

و همچون شمع ـکه در "گریستن " خویش ،قطره قطره می میردـ

ذوب میشوم و محو می شوم و پایان می گیرم .

دکتر علی شریعتی


+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت21:22توسط آریانا | |


رییس جمهور به شهر ما سفر کرد

گفت:

«نترسید

هرچه می‌خواهید بگویید

آزادید

بی‌ترس و بی‌تردید»

حسن برخاست و گفت:

«آقای مسئول محترم؛

نان کجاست؟

آب کجاست؟

کار کجاست؟»

*

یک سال بعد، باز هم مسئول محترم به شهر ما سفر کرد

گفت:

«نترسید

هرچه می‌خواهید بگویید

آزادید

بی‌ترس و بی‌تردید»

کس دیگری برخاست و گفت:

«آقای مسئول محترم؛

نان کجاست؟

آب کجاست؟

کار کجاست؟

معذرت می‌خواهم آقا ...

حسن کجاست؟»


+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت18:29توسط آریانا | |


شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم

در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم

جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي

ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او

خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايي در هم عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم

خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاري كه با اهل ريا كردم

به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را

نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بري از هر جفا كردم

به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و  وفا كردم

سري داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا كردم

نه يك بي آبرويي را هزار گنج بخشيدم

نه بر يك آبرومندي دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جاي آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم

به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم

جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار

خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا كردم


+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت16:52توسط آریانا | |


گاهی حس غریبی گلویت را میفشارد تا مجبورت کند بباری.
عاشق این حسم.
... و این چند سطر بهانه ایست برای گریستن.
 قسمتی از مجموعه ۱۵ روز
 

از آب مي امد

   با كمري باخته

    در سوگ مردي كه بر دوش

       كوله باري از غيرت داشت

با چشماني جاري

    دشتي به وسعت تيرهاي اخته را اب مي‌داد

پايي از هوس رفتن افتاد

     و دستي كه زودتر از پا افتاد

ا

  ف

    ت

        ا

          د


+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت16:48توسط آریانا | |