
اینجا کجاست اینجا قلب تپنده ی زمین است اینجا ایران است.
این خاک هنوز خونه مردگانش را نخورده است این خاک هنوزیاد ستار را نبرده است.این خاک هنوزشمشیرخونریز جلادانی را که بابک را سر برید از یاد نبرده است اینجا کجاست وما که که ایم؟ ما کجایی هستیم ای هم تباران. بر کدامین خاک زندگی می کنیم که از آن ما نیست. از کدامین هوا می دمیم که از آن مانیست. از کدامین آب می خوریم که چشمه هایش از دل این فلات بزرگ بیرون نمی ریزد.
آیا تاریخ هنوز یاد خون ریزی ها را از یاد نبرده است؟
می خواهم بدانم که «بانو» شاهدختِ اصیل تبارِ پُر فره از کدامین تبار بود که در سراسر ایران برایش همیشه عزا است که در محضر هارون الرشید مرگ را بر ننگ ترجیح داد و زبان خویش را در کام خود بخورد!؟
تا به یادگار همیشه فخر ناموس ایران از دست انیران باشد. ما کجایی هستیم ای همتباران!!؟
لکه ی ننگ استعمار انگلیس در قالب نژاد و رنگ آیا توانسته چون لبه تیز تیغ جراحی پیوند ناگسستنی ما را از پی ببرد؟ می خواهم بدانم؟ کدامین مرد و یا زن در مرزهای آرش پیوند ایرانی بودن اش را به ارزان ترین قیمت شکسته است؟
ما کجایی هستیم ای همتباران که که اکنون در قرون متمدنانه فریب انیرانی دشمنان را به دل خریده ایم تا با تکیه بر فرض این تفکر پوچ به رنگ و لعاب و قومیت تیغ بر روی خود کشیم و ندانیم که همه _ ترک و بلوجچ و فارس و عرب _ از یک نژاد و از یک تباریم.
ما کجایی ایم؟ ای همتباران؟
ای دوست من چرا نفهمیدی درد من درد بی کسیست چرا نفهمیدی خسته ام از این همه فاصله چرا خواهش یاری را از نگاهم نخواندی دروغ است دروغ است که می گویند فاصله ها تفاوت نمی آفرینند بخدا می آفرینند بخدا فاصله ها جدایی می آورند اما فاصله ی من و تو فقط چند قدم است پس چرا این همه دوریم ؟ وقتی به دنبال آرزوی دیرینه ام آمدم به امید رویای شیرینم . جز کوته فکری و تنگ نظری چیزی ندیدم جز تملق و چاپلوسی چیزی نشنیدم . هم نوع من! من خسته ام از این همه جدایی زبانی من شاکیم از این همه ...... بیایید چراغی باشیم برای یکدیگر در جاده ی تاریک زندگی بیایید رهگذری باشیم نه برای گذشتن بلکه برای بیاد ماندن در تمام ذهن های بیدار . بیایید نفس باشیم برای بی نفسی که نای ماندن ندارد بیایید همزبانی باشیم برای همدلی . بیایید لغات را کنار بگذاریم وسخنانمان را آنچنان که هستند بیان کنیم نه آنچنان که دوست من دلگیر شود از این همه پارادوکس و کژتابی . خوب است به فرداها بیاندیشیم به زمانی که حرف های ما و کارهای ما همانند طوقی بر گردن ما آویخته می شوند چرا انسان ها تمام سلول های مغزشان را به حلاجی لغات می برند لغاتی که هرگز نمی توانند احساسات آدمی را از پس حجاب جسم نشان دهند و به بدترین شکل آن را معنی می کنند چه زیبا می گوید دکتر علی شریعتی که (( گاه که پستی ها و حقارت های پلید را در کسی دیده ام و قلبم مالامال نفرت شده است ناگهان بر خود لرزیده ام که چرا توانستم ببینم؟ چرا با او در فاصله ای نه چندان دور ایستاده باشم که زرنگی هایی در این سطح و ابتذال هایی در این حد در دسترس ادراک و احساسم باشد؟ چه زیبا و درست است این سخن به ظاهر عجیب علی (ع) این روح بزرگوار تاریخ که "مرد ایمان گولخوری بزرگ منش است ." راستی او به من چه آموخت؟ نه من از او چه آموختم بعضی ها فقط با زبانشان حرف می زنند حرف ها را ما از آینه فقط می شنویم حرف ها در پستوی حافظه شان انبار شده است و با چنگاله ی کلمات و پیمانه ی جملات بیرون می کشند اما گاه کسی ظهور می کند که در او حرف ها گوشت و پوست یافته اند معانی در وجود او اندام گرفته اند بودن او خود یک کلمه است کلمه ای که با شناختن و خو گرفتن و دوست داشتن او فهمیده می شود" تا کی کسرت فعل های زبان خویش را تازیانه ای می کنید برای کوبیدن همنوع خویش تا کی این اشعار که تفاوت انسان ها در میزان تقوای آنهاست. اما به ثانیه نمی کشد که در پس سخنان بعد چیزهایی می شنویم که به گوش های خویش شک می کنیم که آیا درست شنیده ام . هنوز چشمان سرگردان من به جست و جوی چراغ راهنمایی است که نشان دهد مغازه ی آسید حسن را ! میدانی اجناس آسید حسن چیست ؟ یه شیشه صداقت یه کیسه مهربانی و یه پاکت عشق ... پس من و تو می توانیم از پوسته ی این فرهنگ و نژاد بیرون آییم و خود انسانی مان را پیدا کنیم در کنار هم شاید نه حتما می توانیم خورشیدی را که سالهاست از پس گذر زمان گمشده است پیدا کنیم . حال می فهمم که چرا هیچ کس نشنید صدای مرا . چرا هیچ کس مرا یاری نکرد زیرا فریاد من فقط وسعت گوش های خودم را پر می کرد نه دیگری . پس ای کاش ناشنوایی بودم که از برای شنیدن صدای خویش فریاد می کشیدم تا شاید شنوایی صدای مرا بشنود .پس در این عالم چه کسی است که گذر خویش را از میان کوچه تماشا کند؟
ای مردم تو رو خدا شما یادتون باشه کجای این دنیا ایستادید
پیوندهای روزانه
سایت احساسات
آرشیو پیوندهای روزانه
قصه ی دل
برد برد برد زیبا نیکبخت بازم ایول دوست داریم ووووو
ساده(داداش عزیزم)
آنتی دختر(داداش سعید)
ایران شکوه از یاد رفته(بهنام)
دوستان درجه 1 (داداش کوروش)
سرزمین...( داداش مارکوس)
ژنرال شکست خورده(داداش عزیزم)
اندیشه ی بهاری(ستاره شناس)
دلنوشته های یه پسرناز ایرونی(امیر کجولوو)
آریامهر( داداش احسان)
پرسپوليسيم(پيام)
پسری که همه رو عاشق کرد(داداش سروش)
آنچه می خواهد دل تنگت بگو(داداش منصور عزیز)
saeed
دلتنگی های یک جوان ایرانی(آزاد)
مجید محرابی
سرزمین اهورایی
جنبش سوشیانت
سکوت مرگ
عشق آریایی
طراح
قالب
تمام حقوق این قالب متعلق به Night Silence میباشد.

